تبليغاتX
وبلاگ تخصصی شناخت خلیفه دوم جناب عمر(...
کاش دریا در استینم بود کاش خورشید در جبینم بود یللی تللی نمی کردم غیر مدح علی نمی کردم
 

ضمن عزض تسلیت ایام شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها

لعنت به آنکه پایه گذار سقیفه شد

لعنت به هر کسی که به ناحق خلیفه شد

لعنت به آنکه بر تن اسلام خرقه کرد

این قوم متحد شده را فرقه فرقه کرد

تکفیر دشمنان علی (علیه السلام) رکن کیش ماست

هر کس محب فاطمه(علیها السلام) شد قوم و خویش ماست

قرآن و اهل بیت نبی (صلی الله علیه و آله)، اصل سنت است

هر کس جدا ز این دو شود ، اهل بدعت است

ما هم کلام منکر حیدر نمی شویم

با قنفذ و مغیره برادر نمی شویم

ما از الست طایفه ای سینه خسته ایم

ما بچه های مادر پهلو شکسته ایم

ما را نبی قبیله سلمان خطاب کرد

روی غرور و غیرت ما هم حساب کرد

از ما بترس طایفه ای پر اراده ایم

ما مثل کوه پشت علی(امیرالمومنین) ایستاده ایم

شمشیر خشم شیعه پدیدار می شود

وقتی که حرف کوچه ودیوار می شود....

لازم دونستم بگم ما همه روزه مطالب و نظرات رو چک می کنیم ولی چون این حرومزاده ها هیچ جوابی ندادن پست جدید نذاشتیم .

اللهم العن الجبت و الطاغوت

اللهم العن قنفذ و مغیره

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 9:7  توسط محب الزهرا  | 

شناخت كلي از عمر

عمر بن خطاب بن نفيل از قبيله قريش بود. او در سال 13 ( عام الفيل ) در مکه به دنيا آمد. کنيه‌اش ابوحفص و مادرش، حنتمه بود. تا پيش از مسلمان شدن ظاهري، از دشمنان رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم به شمار مي‌رفت.

بنا بر برخي روايات، هنگامي که عمر از سوي سران قريش مامور کشتن رسول خدا شد، متوجه شد که خواهر و شوهرخواهرش مسلمان شده‌اند. از اين رو خشمگين به خانه آنها رفت و خواهر خود را به شدت کتک زد. اندکي بعد با آيات قرآن آشنا شد و در سال ششم بعثت به ظاهر اسلام آورد.

عمر اندکي پيش از رسول خدا به مدينه هجرت کرد. به اقرار کتب اهل سنت وي بارها پيامبر اکرم صلي الله عليه واله را اذيت و موجبات ناراحتي ايشان را فراهم کرد. هنگام شهادت خاتم الانبيا، مانع نوشتن وصيت‌نامه شد و گفت: تب بر رسول خدا چيره شده و هذيان مي‌گويد! از اين رو، مايه حسرت بسياري از ياران رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شد که چرا مسلمانان از آن وصيت مهم محروم شدند.

عمر در سقيفه بني ساعده حضور داشت و بيشترين نقش را در برگزيدن ابوبکر و بيعت مردم با او ايفا کرد. ابوبکر نيز در هنگام مرگ، وصيت کرد که عمر پس از وي خليفه شود. از اين رو عمر در سال 13 هجري، پس از مرگ ابوبکر، به خلافت دست يافت و لقب اميرالمؤمنين را براي خود برگزيد. عمر ده سال و شش ماه خلافت کرد و در اين مدت به تاسيس ديوان و دفتر براي حکومت همت گماشت و مقررات حکومتي بسياري وضع کرد. بسياري از سرزمين‌هاي اسلامي (مانند عراق، فلسطين، شام، مصر و بخش‌هاي بسياري از ايران ) در دوران خلافت او فتح شد.

يکي از اقدامات نادرست وي، طبقه‌‌بندي اصحاب رسول خدا جهت دريافت حقوق و مزايا بود؛ به طوري که در سال اّخر زندگي خود با مشاهده اختلاف طبقاتي شديد بين مسلمانان گفت:اگر سال ديگر زنده باشم، بيت المال را به روش پيامبر به طور مساوي بين مردم تقسيم مي‌کنم.

مورخان عمر را مردي بلندقد، سرخ‌رو و تندخو توصيف کرده‌اند که در مواردي به رسول خدا نيز اعتراض مي‌نموده است؛ از جمله در واقعه صلح حديبيه و متعه حج. حفصه، دخترش، يکي از همسران رسول خدا بود.

به اعتقاد اهل سنت عمر در 27 ذيحجه سال 23 هجري، در 63 سالگي بر اثر ضربه شمشير ابولولو از دنيا رفت و در خانه رسول خدا، در کنار مرقد پيامبر به خاک سپرده شد. ولي پيروان مکتب راستين تشيع با دلايل قطعي معتقدند که وي در روز نهم ربيع الاول کشته شده است.

(اسدالغابه، ج 4، ص 145، الکامل، ج 2، ص 209 تا 219 و 9 تا 19، معجم رجال الحديث، ج 13، ص 31.)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 5:34  توسط محب الزهرا  | 

                         نسب عمر از طريق اهل سنت:

در کتاب شاخه طوبي صفحه 1 عالم جليل القدر شيخ يوسف بحراني و محمد بن السايب کلبي و ابي مخنف لوط بن يحيي ازدي در کتاب صلاة در معرفت صحابه و کتاب التنقيح در نسب صريح روايت کرده اند از عبدالله بن سيابه که او گفت: نکاح شبه از اقسام نکاح حلال است و متولد از شبهه و زنا نجيبتر است از ولد فراش و گاه در بعضي نسبتها کراماتي اتفاق مي افتد که مناسب حال و سزاوار شان اوست از ارتباط نسبت بعضي به بعض و عرب فخر مي کرد اگر اين قسم نسبت در خودشان يا در چهارپايان ايشان بود. شاعري در تعريف شتر خود گفت: ...

بعد از آن گفته: نفيل از حبشه بنده کلب بن لوي بن غالب قريشي بوده است. بعد از مردن کلب عبدالمطلب او را متصرف شد. و صهاک کنيزي بود که از حبشه براي آن جناب فرستاده اند. روزها نفيل را به چراندن شتران و صهاک را به چراندن گوسفندان به صحرا مي فرستاد و در چراگاه ميان ايشان  تفرقه مي انداخت. روزي اتفاق افتاد که اين دو در چراگاهي جمع شدند. نفيل عاشق صهاک شد. و عبدالمطلب زير جامه پوستي بر پاي صهاک کرده بود. و بر آن قفلي زده بود و کليد آن را با خود نگاه مي داشت. چون نفيل اظهار ميل و خواهش جماع کرد، صهاک گفت: راه اين کار مسدود است با اين لباس پوست که پوشيده ام و اين قفل که بر آن است. نفيل گفت: به جهت آن حيله کنم. پس قدري روغن گوسفند گرفت و آن پوست و اطراف آن را نرم کرد و آن را پايين کشيد که تا زانو رسيد پس با او جماع کرد. و به خطاب حمل برداشت. چون صهاک زاييد از ترس جناب عبدالمطلب آن را در مزبله انداخت و زن يهوديه نانوايي او را برداشت و تربيت کرد. چون بزرگ شد شغل هيزم کني پيش گرفت. از اين جهت او را حطاب (با حاء بي نقطه) مي گفتند. و در زبانها به غلط خطاب شد. و صهاک در نهان گاه گاه او را سرکشي مي کرد. روزي در نزد او کج شد بود. کفل او نمايان شد. خطاب برخاست و نداست که او کيست. و با او جماع کردو حامله شد به حنتمه! او را نيز بعد از زاييدن به مزبله انداخت و هشام بن مغيرة بن وليد آنرا برداشت و تربيت کرد و از اين جهت در نسب به او نسبت مي دهند. چون بزرگ شد خطاب در خانه هشام تردد مي کرد، حنتمه را ديد، در نظرش مرغوب افتاد و خواستگار شد. هشام حنتمه را به او تزويج کرد و از او عمر متولد شد. پس خطاب والد عمر است به جهت اينکه از نطفه او حنتمه او را زاييد و جد اوست چرا از زناي او با صهاک حنتمه متولد شد. و چون حنتمه و خطاب از يک مادرند، پس خطاب دايي و جد مادري و پدر اوست. و حنتمه مادر اوست که او را زاييد و خواهر او چون عمر و حنتمه از يک پدرند و عمه او زيرا که حنتمه و حطاب از يک مادرند که صهاک باشد. اين است ملخص کلام کلبي و ابو مخنف را در اين مقام کلام طويلي است که از ذکر آن مي گذريم.

و نيز از کتاب مثالب محمد بن السايب نقل شده که بعد از زناي نفيل با صهاک عبدالعزيز بن رياح نيز با وي مواقعه کرده و خطاب منتسب به اين دو نفر است. ابن حجاج شاعر گويد:

من جده خاله و والده ... و امه اخته و عمته
اجدر ان يبغض الوصي و ان... ينکر يوم الغدير بيعته

ترجمه: کسي که جد مادري او دايي و پدر او هم هست و مادرش خواهر او و عمه او هم هست. چنين نسبي سزاست که وصي پيامبر ص را دشمن دارد و بيعت خود را با او در روز غدير منکر شود.

و همچنين در جلد سوم شرح نهج البلاغه صفحه 50 مرحوم خويي  آمده است که علامه حلي در کشف الحق گفته است: کلبي از رجال اهل سنت است که در کتاب مثالب گفته است: صهاک کنيزي حبشي متعلق به هاشم بن عبدمناف بوده است که نفيل پسر هاشم با او نزديکي کرده و پس از او عبدالعزي پسر رياح با او نزديکي کرد، سپس صهاک پسري زاييد به نام نفيل که عمر بن خطاب است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:43  توسط محب الزهرا  | 

                                             نسب عمر از کتب شيعه:

علامه مجلسي رحمه الله از بعضي از اصحاب، از محمد بن شهر آشوب و غير او مطلبي را نقل کرده که مطابق با حديث منقول از حضرت صادق عليه السلام است و آن  حديث چنين است که مجلسي فرموده: در کتاب عقدالدرر از يکي از اصحاب ديدم که روايت کرده به اسنادش از علي بن ابراهيم بن هاشم از پدرش از حسن بن محبوب از ابن زيات از حضرت صادق عليه السلام که آن حضرت فرمود: صهاک کنيز عبدالمطلب بود و صاحب کفل، شترچران و از اهل حبشه. اين کنيز به نکاح مايل بود، نفيل جد عمر او را خواست و عاشق او شد، در چراگاه شتران با صهاک نزديکي کرد. صهاک به دختري به نام حنتمه باردار شد. چون حنتمه را زاييد از اهل و نزديکان ترسيد، او را در پارچه اي پشمين پيچيد و بين حشم داران مکه انداخت. هشام بن مغيرة بن وليد او را پيدا کرد و به منزلش برد و تربيت کرد و او را حنتمه نام گذاشت.

و اخلاق عرب بود که هر کس يتيمي را بزرگ مي کرد او را به فرزندي مي گرفت. چون حنتمه بزرگ شد خطاب به او نظر انداخت و ميل کرد و ارا از هشام خواستگار شد و با او تزويج کرد و عمر از او متولد. پس خطاب پدر و جد مادري و دايي عمر است و حنتمه مادر و خواهر و عمه اوست و در اين معني شعري به حضرت صادق عليه السلام نسبت داده شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:42  توسط محب الزهرا  | 

ابنه اي بودن عمر از کتب اهل سنت: "

 

کان سيدنا عمر مابونا !"

ابن سعد در بحث استخلاف عمر مي گويد:
قال: أخبرنا إسحاق بن يوسف الأزرق و محمد بن عبد الله الأنصاري و هوذة بن خليفة قالوا: أخبرنا ابن عون عن محمد بن سيرين قال: قال عمر بن الخطاب: ما بقي في شي‏ء من أمر الجاهلية إلا أني لست أبالي إلى أي الناس نكحت و أيهم أنكحت.
يعني: عمر ميگويد:از احوال وامور جاهليت چيزي در من باقي نماند الا اينکه هنوز براي من فرق نمي کند که کسي مرا بکند يا من کسي را بکنم. (1)

بخاري در صحيح خود چاپ هند مي گويد:
کان سيدنا عمر مأبونا ًو يتداوي بماء الرجال
يعني آقاي ما عمر ابنه اي بود و با آب مردان خود را مداوا مي کرد .

ابن حجر عسقلاني در فتح الباري شرح بخاري چاپ بولاق براي توجيه اين مطلب مي گويد: ماء الرجال نبت ينبت في اليمن. يعني ماءالرجال گياهي است که در يمن مي رويد !
و جواب ابن حجر را يکي از بزرگان چه خوب داده است که:ماءالرجال نبت،ينبت بين الصلب و الترائب. و همچنين سيوطي در کتاب تصحيح لغة ابنة چاپ بولاق، و ابن اثير جزري در اغلاط القاموس به اين مطلب تصريح کرده اند.

همچنين احمد بن محمد السياري در التنزيل و التحريف مي گويد: شخصي بر امام صادق عليه السلام وارد شد. و گفت: سلام بر تو اي اميرالمومنين !
 امام صادق عليه السلام ايستادند و فرمودند: همانا اين اسم تنها مختص مولا اميرالمونين علي بن ابيطالب عليه السلام و هيچ کس صلاحيت آن را ندارد. و کسي راضي نمي شود 
او را اميرالمونين عليه السلام خطاب کنند مگر اينکه مابون باشد! و اگر ابنه اي نباشد به آن مبتلا مي شود. و اين قول خداوند است که ميفرمايد:
إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا إِناثاً وَ إِنْ يَدْعُونَ إِلَّا شَيْطاناً مَرِيداً (نساء/117) يعني: نمى‏خوانند جز خدا مگر منفعلها (مادگاني) را، و نمى‏خوانند مگر شيطان بيفائده را. (2)

اين در حالي است که در بسياري از روايات آمده مردم ابوبکر ، عمر و عثمان را "اميرالمومنين" مي ناميدند. و ايشان نيز هيچگاه به اين مساله اعتراض نکردند و بلکه از اين لقب راضي نيز بودند !

اسناد:
(1) طبقات الکبري ج3ص289چاپ بيروت سال 1377ه ق 1957ميلادي
(2) مستدرک الوسائل ج10ص400

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:40  توسط محب الزهرا  | 

عمر: "اي کاش...!"

به روايت بخاري ابن عباس گويد:
به هنگاميکه عمر ضربه خورده بود بر وي وارد شدم و او را در حال پريشاني و وحشت زدگي ديدم. پس گفتم: باکي بر تو نباشد اي اميرالمومنين. عمر گفت: اي ابن عباس اگر به اندازه ظرفيت زمين براي من طلا بود همه را از ترس عذاب الهي فديه ميکردم. پيش از آنکه آن را ببينم. (1)
 
نيز در روايت ديگري که در اين زمينه از ابن عباس روايت شده و نامبرده به عمر بشارت بهشت داده- عمر گفت:
اما بشارت تو مرا به بهشت پس به خداي قسم اگر آنچه بين آسمانها و زمين است از من بود. همه را به خاطر آنچه در پيش دارم فديه مي دادم قبل از آنکه بدانم چه خبر است. (2)

همچنين به روايت ابن سعد آمده: عمر گفت:
اي کاش من چيزي نبودم. اي کاش فراموش شده بودم. آنگاه خورده آشغالي که همانند کاه يا چوب بود از لباسش برگرفت و گفت اي کاش من مثل اين بودم. (3)
 
و گفت:
اي کاش من قوچ خانواده بودم و آن قدر مرا مي پروراندند که چاق ترين قوچان مي نمودم آنگاه هرکس را دوست مي داشتند به ديدار آنها مي آمد و بر آنها وارد مي شد. پس مرا مي کشتند و مقداري از گوشتم را مي پختند و مقدار ديگرش را سرخ مي کردند پس مرا ميخوردند و در حال...بودن مرا خارج مي نمودند و من آدم نبودم. (4)
 
نيز در روايت عمر به هنگام ضربه خوردن از ابولولو گفت:
اگر آنچه بين آسمان و زمين است از آن من بود همه را در راه آنچه از عذاب الهي در پيش دارم فديه مي دادم پيش از آنکه بفهمم اوضاع از چه قرار است. (5) و در روايت متقي هندي بجاي "آنچه بين آسمانها و زمين است"
  "آنچه خورشيد برآن تابيده"  آمده است.(6)

اسناد:
(1)
 
صحيح بخاري 2/179 باب مناقب عمر
(2) کنز العمال به نقل از عبدالرزاق طيالسي احمد حنبل و ابن سعد.12/676
(3) طبقات ابن سعد 3/262
(4) حليه الاولياء: ابونعيم 1/52-- منهاج السنه: ابن تيميه به شرح فوق و اعتراف به صحت آن.
(5) همان
(6) کنز العمال 12/677 به نقل از ابن مبارک. ابن سعد. الغريب ابوعبيد. کتاب عذاب القبر بيهقي

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:38  توسط محب الزهرا  | 

گوشه اي از خشونت هاي عمر

پژوهشگران در تحليل شخصيت خليفه دوم و اثبات خشونت بي حد و حصر عمر به موارد ذيل استناد کرده اند:

نمونه اول)
او نخستين کسي بود که شلاق (دره) در دست گرفت. (1)

نمونه دوم)
شخصي به عمر گفت: مردم از تو خشمگين اند! مردم از تو خشمگين اند! مردم از تو متنفرند!
 
عمر پرسيد: براي چه؟ آن مرد گفت از زبان و عصاي تو ! (2)

نمونه سوم)
عايشه فرزند عثمان بر اين اعتقاد بود که تندي عمر- ديگران را از انتقاد به او بازداشته است. (3)

نمونه چهارم)
يک بار غلام زبير بعد از نماز عصر به نماز ايستاد. در همان لحظه متوجه شد که عمر با دره (شلاق) خود به طرف او مي آيد. بلافاصله از آنجا فرار کرد. (4)
 


نمونه پنجم)
ابن عباس ميگويد: من براي پرسيدن يک سوال از عمر دو سال صبر کردم. مانع من از پرسش ترس از عمر بود.
 
(5)

نمونه ششم)
خشونت عمر به حدي رسيد که ابن عباس در عصر وي. جرات ابراز حکم شرعي ارث را نداشت. وقتي بعد از مرگ عمر بر خلاف نظر وي در زمينه ارث سخن گفت و به او اعتراض شد که چرا در زمان عمر نميگفتي. جواب داد: به خدا قسم از او ميترسيدم. (6)
 


نمونه هفتم)
آورده اند که شخصي نزد عم آمد و پرسيد: معناي آيه الجوار الکُنّس چيست؟ عمر با چوب دست زد و عمامه او را انداخت..! (7)
 


نمونه هشتم)
از عبدالرحمن بن يزيد چنين روايت شده است: شخصي درباره کلمه وأبّاً از عمر سوال کرد. عمر نيز با تازيانه سراغ او رفت. (8)
 


نمونه نهم)
روايت شده است که شخصي به خليفه گفت: من شديدترين آيه را در قران مي دانم. عمر با تازيانه بر سر او کوبيد و گفت: به تو چه مربوط که در قران تحقيق مي کني ! (9)

نمونه دهم)
ابوهريره مي گويد: در دوران زمامداري عمر هيچ فردي نبود که حديثي از پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله نقل کند، مگر آنکه خون از پشتش جاري مي گرديد. (10)

نمونه يازدهم)
روزى در راه ديد كه عده اى به دنبال ابى بن كعب افتاده اند. درّه (تازيانه) كشيد كه بر سر او فرود آورد.
ابى گفت : يا اميرالمؤ منين ! از خدا بترس . عمر گفت : اين جمعيت چيست كه دنبالت افتاده اند، اى پسر كعب ؟ نمى دانى اين عمل ، تو را مفتون مى كند و آنها را خوار مى نمايد. (11)

نمونه دوازدهم)
درّه او مانند تازيانه عذاب بود كه بزرگان صحابه از آن وحشت داشتند، تا جايى كه گفته اند:
 
وحشتناكتر از شمشير حجاج بن يوسف بود. (12)

نمونه سيزدهم)
صاحب كتاب حياة الصحابه مي گويد: عمر نسبت به زنان خشنونت بيشتري داشت. زنان از او مي ترسيدند. و ما در اينجا گوشه اي از اين خشونت ها را بيان مي کنيم:
طبرى به سلسله سند از سعيدبن مسيّب نقل مى كند كه گفت : وقتى ابوبكر مرد ، عايشه با جمعى از زنان براى او نوحه سرائى به راه انداخت . عمر خطاب به خانه او آمد و آنها را از گريستن بر ابوبكر منع كرد، ولى زنان اعتنايى نكردند و سرگرم كار خود بودند.
عمر به هشام بن وليد گفت : به درون خانه برو و دختر ابو قحافه را خارج نما. وقتى عايشه اين حرف را از عمر شنيد، به هشام گفت : من نمى گذارم وارد خانه من بشوى ، ولى عمر گفت : داخل شو، من به تو اجازه مى دهم . هشام نيز داخل شد و امّ فروه خواهر ابوبكر را نزد عمر آورد. عمر دُرّه را به دست گرفت و او را مضروب ساخت ! زنان نوحه گر نيز وقتى اين (خشونت ) را ديدند، متفرق شدند!! (13)

نمونه چهاردهم)
به گزارش عبدالرزاق صنعاني، ابراهيم نخعي مي گويد: عمر در صفوف زنان مي گشت، ناگهان بوي عطر از آنان به مشامش رسيد، در آن حال گفت: اگر مي دانستم اين بو از کيست با او چه و چه مي کردم...
زني که در آنجا خود را معطر کرده بود، از ترس بول کرد! (14)

نمونه پانزدهم)
سيماي خليفه چنان ترسناک بود که زن حامله اي از (ترس) ديدن او سقط جنين کرد. اين حادثه زماني رخ داد که خليفه به دنبال زني فرستاد تا در جلسه دادگاه حاضر شود. آن زن در بين راه از شدت خشونت عمر و ترس از او، فرزند خود را سقط کرد! (15)

نمونه شانزدهم)
عمر زني را در پوششي ديد که ديدن آن به شگفت آمد. در مورد او سوال کرد. گفتند: آن زن، کنيز فلاني است. عمر چندين ضربه با تازيانه اش به او زد. در حالي که مي گفت: اي زن پست! آيا خود را شبيه زنان آزاد مي گرداني! (16)

نمونه هفدهم)
به طور قطع بهترين راه شناخت عمر مراجعه به کلام اميرالمؤ منين عليه السلام است. آنجا كه مولا علي عليه السلام در خطبه شقشقيه راجع به واگذارى خلافت از جانب ابوبكر به عمر سخن مى گويد، مى فرمايد:
 
ابوبكر آن را در موردى جنجال برانگيز قرار داد. سخنانش تند و تماس با وى سخت ، ولغزشهايش بسيار، وعذر خواستن از آن فراوان بود! همچون كسى كه بر شترى سركش سوار است كه اگر مهارش را محكم نگاهدارد، بينى حيوان پاره مى شود و چنانچه آن را رها كند به رو در مى افتد. به خدا قسم ! مردم در زمان او دچار خبط و خطا و تلون و اعتراض شدند.

اسناد:
(1) طبري: تاريخ الامم و الملوک ج 4 ص 209
(2) تاريخ المدينه المنوره ج2 ص858
(3) ابي سعيد منصور بن الحسين: نثر الدر ج4 ص34
(4) المعرفه و التاريخ ج1 ص364-365
(5) ابن جوزي :تاريخ عمر بن الخطاب ص 126
(6) ابن حزم اندلسي: المحلي ج8 ص279-280
(7) سنن دارمي ج1ص54
(8) الدرالمنثور ج6ص317
(9) الدر المنثور ج2ص227
(10) تاريخ ابن عساکر ج3ص11
(11) الغدير للاميني ج 6 / 271، الكامل ج 2 / 369، فتوح البلدان للبلاذرى ص 286
(12) الطبقات لابن سعد ج 3 / 282
(13) كتاب حياة الصحابه
 
ج3ص260
(14) المصنف ج4ص343 و-344
(15) شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد1/183، تاريخ عمر بن خطاب ص125
(16) عبقرية عمر ص130

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:39  توسط محب الزهرا  | 

نهي از حج تمتع

پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله خود
 
فريضه حج تمتع را انجام داد. و از سوى خداوند متعال مأ مور به انجام آن گرديد. نص صريح گفتار خداوند اين است:

پس هر كه با پايان بردن عمره تمتّع به سوى حج تمتّع رود، آنچه از قربانى ميسر است [قربانى كند]. و هر كس به قربانى تمكّن نيافت سه روز در ايام حجّ روزه بدارد و هفت روز هنگام مراجعت، كه ده روز تمام شود اين عمل بر آن كس است كه اهل شهر مكّه نباشد. (ايه 196 سوره بقره)

ولي روزى عمر در منبر خطبه خواند و ضمن آن با كمال صراحت و بى پروايى گفت: دو متعه در زمان پيامبر اکرم صلوات الله عليه واله (حلال) بوده و من امروز آنها را حرام ميکنم و مرتکبين آنها را به کيفر ميرسانم.
 
يكي متعه زنان و ديگري متعه حج.(1)

و در روايت ديگر آمده است که عمر گفت: دو متعه در زمان رسول الله صلي الله عليه و اله و خلافت ابوبکر بود. و من امروز از آنها نهي مي کنم (حرام مي كنم) (2)

همچنين ابو موسى مي گويد: عمر گفت : حج تمتّع سنّت پيغمبر است ، ولى من مى ترسم حاجيان در زير درخت با زنان خود همبستر شوند، سپس با آنها به حج بروند !! (3)

از ابن عباس مي گويد: شنيدم که عمر مي گفت: به خدا قسم من
  شما را از حج تمتع نهي مي کنم در حالي که به طور قطع آن در کتاب خدا آمده است و خودم آن را با رسول الله ص انجام مي دادم !! (4)

اسناد:
(1) تفسير الرازي ج 2 / 167 وج 3 / 201 و 202 ط 1، شرح نهج البلاغة لابن أبى الحديد ج 12 / 251 و 252 وج 1 / 182، البيان والتبيان للجاحظ ج 2 / 223، أحكام القرآن للجصاص ج 1 / 342 و 345 وج 2 / 184، تفسير القرطبى ج 2 / 270 وفى طبع آخر ج 2 / 39، المبسوط للسرخسي الحنفي باب القرآن من كتاب الحج وصححه ج، زاد المعاد لابن القيم ج 1 / 444 فقال ثبت عن عمر وفى طبع آخر ج 2 / 205 فصل اباحة متعة النساء، كنز العمال ج 8 / 293 و 294 ط 1، ضوء الشمس ج 2 / 94، سنن البيهقى ج 7 / 206، الغدير للاميني ج 6 / 211، المغنى لابن قدامة ج 7 / 527، المحلى لابن حزم ج 7 / 107، شرح معاني الاثار باب مناسك الحج للطحاوي ص 374، مقدمة مرآة العقول ج 1 / 200.
(2) قال عمر: " متعتان كانتا على عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم وعلى عهد أبى بكر رضى الله عنه وأنا أنهى عنهما ". راجع: وفيات الاعيان لابن خلكان ج 2 / 359 ط ايران، الغدير ج 6 / 211.
(3) أخرجه الامام أحمد من حديث عمر في ص 49 من الجزء الاول من مسنده (منه قدس). مسند أحمد ج 1 / 49، الغدير ج 6 / 202 عن المسند.
(4) وعن ابن عباس قال: سمعت عمر يقول: والله انى لانهاكم عن المتعة وانها لفى كتاب الله ولقد فعلتها مع رسول الله صلى الله عليه وآله يعنى العمرة في الحج . راجع: سنن النسائي ج 2 / 16، تاريخ ابن كثير ج 5 / 109. اعتراف عمر ان الرسول صلى الله عليه وآله فعل متعة الحج وهى في كتاب الله: صحيح مسلم ص 896 ح 157، مسند الطيالسي ج 2 / 70 ح 516، مسند أحمد ج 1 / 49 و 50 ط 1، سنن ابن ماجة ص 692 ح 2979، كنز العمال ج 5 / 86 ط 1، مقدمة مرآة العقول ج 1 / 225، حلية الاولياء ج 5 / 205.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:37  توسط محب الزهرا  | 

نهي از متعه زنان (ازدواج موقت)

خليفه دوم متعه ازدواج موقت زنها را برداشت و آن را حرام کرد. زماني که متصدي حکومت شد و کرسي خلافت را غصب کرد گفت:
متعتان کانتا علي عهد رسول الله و انا احرمهما و اعاقب (1)
يعني دو متعه در زمان پيامبر اکرم صلوات الله عليه واله (حلال) بوده و من امروز آنها را حرام ميکنم و مرتکبين آنها را به کيفر ميرسانم.
 
يكي متعه زنان و ديگري متعه حج.

ودر بعضي از نسخه ها آمده:
ثلاث کان علي عهد رسول الله انا انهي عنهن و احرمهن و اعاقب عليهن متعه النساء و متعه الحج و حي علي خير العمل.
 
در اين سخن عمر به يکي ديگر از بدعتهاي خود يعني حذف حي علي خير العمل از اذان نيز اشاره کرده است.

مسلمانان اتفاق دارند که نکاح متعه در صدر اسلام شايع بود و صحابه در زمان رسول خدا به آن عمل ميکرده اند و در زمان ابوبکر و در پاره اي از عهد عمر نيز بوده. بعد از آن عمر نهي کرد.

ميگويند يک سني مذهب با شيعه مذهب در رابطه با متعه نزاع کردند. سني از شيعه پرسيد که به چه دليل ميگويي متعه حلال است؟ شيعه گفت: دليل من قول عمر خطاب است که در همه جا نقل کرده اند که او گفت: کانتا في زمن رسول الله و انا احرمهما. کدام دليل بهتر از اين است که ميگويد: در زمان پيغمبر بود؟  پس به فرموده خدا و رسول خدا حلال است و ميگفته که من حرام کردم! به او بايد گفت که: تو خدا و پيغمبر نيستي به تو چه ربطي دارد ؟ چرا حرام ميکني؟

احمد بن حنبل در مسند خود نقل کرده است از عمران بن حصين که او گفت: نازل شد متعه در کتاب خدا و ما عمل ميکرديم به آن و تا رسول خدا بود جميع صحابه عمل به آن ميکردند و نشنيديم که قرآن نسخ آن را کرده باشد يا رسول الله منع آن نموده باشد. تا آنکه رسول خدا از دنيا رحلت نمود.

در صحيح ترمذي ذکر شده است که: از عبدالله بن عمر پرسيدند که: نظرت راجع به متعه نساء چيست؟ گفت: البته حلال است و آن سوال کننده از اهل شام بود. گفت: پدر تو مردم را از آن نهي کرده است. عبدالله گفت: پدرم نهي کرده است و رسول خدا امر فرموده. من گفته رسول را به جهت گفته پدرم ترک نخواهم کرد.

و در کتب و تواريخ و احاديث ذکر شده است که: ابن عباس و ابن مسعود و جابر بن عبدالله انصاري و ابوسعيد خدري و سامه بن اکوع و مغيره بن شعبه و جمعي کثير از اصحاب و تابعين التفاتي به سخن عمر نکرده اند. و فتوي ميدادند که متعه مباح و حلال است و عمل به آن هم ميکردند. و ميگفتند که چيزي را که ما نزد رسول خدا شنيده باشيم و در حيات او نقيض آن را نشنيديم از قول عمر برميگرديم.

در تفاسير طبري و فخر رازي و ابن حيان و الدر المنثور و ثعلبي در تفسيرش ذکر کرده اند که حضرت اميرالمومنين عليه السلام فرمود:
لولا نهي عمر عن
  المتعه ما زني الا شقي. 
(2)
يعني اگر عمر از متعه نهي نميکرد هيچ زنايي واقع نمي شد مگر براي شقي و بدبخت.

پس بايد دانست که منع عمر از متعه
  باعث زنا و فحشا در جامعه شد و رواج پيدا کرد. عمر با اين عمل خود حکم خدا و رسولش را ابطال نمود و سبب شيوع فحشا گرديد و 
مشمول اين سه ايه شد: و من لم يحکم بما انزل الله فاولئک هم الظلمون......فاولئک هم الفاسقون.....فاولئک هم الکافرون. يعني هر کس به دستور خدا حکم نکند (بر خلاف آن دستور بدهد) او از ستمکاران و از فاسقان و از کافران خواهد بود.

اسناد:
(1)
 
تفسير الرازي ج 2 / 167 وج 3 / 201 و 202 ط 1، شرح نهج البلاغة لابن أبى الحديد ج 12 / 251 و 252 وج 1 / 182، البيان والتبيان للجاحظ ج 2 / 223، أحكام القرآن للجصاص ج 1 / 342 و 345 وج 2 / 184، تفسير القرطبى ج 2 / 270 وفى طبع آخر ج 2 / 39، المبسوط للسرخسي الحنفي باب القرآن من كتاب الحج وصححه ج، زاد المعاد لابن القيم ج 1 / 444 فقال ثبت عن عمر وفى طبع آخر ج 2 / 205 فصل اباحة متعة النساء، كنز العمال ج 8 / 293 و 294 ط 1، ضوء الشمس ج 2 / 94، سنن البيهقى ج 7 / 206، الغدير للاميني ج 6 / 211، المغنى لابن قدامة ج 7 / 527، المحلى لابن حزم ج 7 / 107، شرح معاني الاثار باب مناسك الحج للطحاوي ص 374، مقدمة مرآة العقول ج 1 / 200.
(2) جاء في تفسير الطبري ج 5 ص19 ، ط الأولى
 
دار إحياء التراث العربي. قال الحكم: قال علي رضي الله عنه : لولا أن عمر رضي الله عنه نهى عن المتعة ما زنى إلا شقى
روى القرطبي في تفسيره
  ج 3 ص 1700  ، ط دار الثقافة  و روى عطاء عن ابن عباس قال : ما كانت المتعة إلا رحمة من الله تعالى رحم بها عباده ولولا نهى عمر عنها ما زنى إلا شقي -و قال السيوطي في تفسيره الدر المنثور ج 2 ص 486  ، ط دار الفكر - وأخرج عبدالرزاق وأبو داوود في ناسخه وابن جرير عن الحكم أنه سئل عن هذه الآية أمنسوخة ؟ قال : لا 
وقال علي : لولا أن عمر نهى عن المتعة ما زنا إلا شقي

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:36  توسط محب الزهرا  | 

بدعت در اذان صبح

مالك بن انس در کتاب موطأ مى نويسد: مؤ ذن عمر نزد عمر بن خطاب آمد تا او را براى نماز صدا كند، ديد عمر خوابيده است ، پس گفت : الصلاة خير من النوم . يعني نماز بهتر از خواب است. عمر هم دستور داد مؤ ذن ، اين جمله را در اذان صبح قرار دهد. (1)

زرقانى در تعليق خود بر اين روايت در شرح موطأ مالك مى نويسد: اين مطلب را دارقطنى در سنن خود آورده است كه عمر به مؤ ذن خود گفت : وقتى در نماز صبح به حىّ على الفلاح رسيدى بگو:
  الصلاة خير من النوم ، الصلاة خير من النوم  .(2)
اين حديث را ابن ابى شيبه از هشام بن عروه نقل كرده است . ساير محدّثان بزرگ اهل سنّت نيز آن را روايت نموده اند.

اسناد:
(1) الموطأ للامام مالك ص 58 ح 151 ط بيروت.
(2) ما جاء في النداء للصلاة ص 25

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 10:35  توسط محب الزهرا  | 

بدعت در طلاق

طلاق سومى كه زن مطلقه براى طلاق دهنده جز با محلل شرعى ، حلال نمى شود، سومين طلاقى است كه قبل از آن مرد دو بار به زن طلاق داده خود رجوع كرده باشد.

به اين معنا كه يك بار طلاق داده و رجوع نموده بار دوم طلاق داده و رجوع كرده است ، سپس براى سومين بار كه طلاق دهد، ديگر براى او حلال نخواهد شد مگر اينكه شخصى به عنوان محلّل با زن مطلقه همبستر شود. اين همان سه طلاقه معروف است كه زن براى شوهر حلال نمى شود مگر اينكه شوهر ديگرى با وى تماس بگيرد.

مساله سه طلاقه کردن به اتفاق شيعه و سني در زمان رسول الله صلي الله عليه و اله و ابوبکر و مقداري از خلافت عمر به روشي که بود شرح داده شد. ولي عمر در زمان خلافتش حکم خدا را عوض کرد. و سه طلاقه کردن در يک مجلس و بدون فاصله را جائز دانست. و روايات اهل سنت در نسبت اين بدعت به عمر صريح هستند.

از جمله روايتي که از ابن عباس به طرق متعدد - كه همگى صحيح است - روايت شده كه گفت : طلاق سوم در عصر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و ابوبكر و دو سال اول زمان خلافت عمر، يكسان بود، ولى عمر گفت : مردم درباره امرى كه شوق زيادى به آن دارند، عجله مى كنند، خوب است ما هم آن را امضا كنيم و براى ايشان جايز بدانيم ! و بدينگونه (سه ) طلاق با يك لفظ (و بدون فاصله ) را براى آنها تجويز كرد !(1)

يعني طبق بدعتي که عمر بنا نهاد اگر مردي يک جا و بدون فاصله به زنش بگويد: اَنْتِ طالِقٌ ثلاثاً زن بر او حرام ابد مي شود مگر اين که شخصي به عنوان محلل با زن مطلقه همبستر شود !

(صحيح مسلم ك الطلاق باب طلاق الثلاث ج 4 / 184 ط العامرة، ارشاد السارى ج 8 / 127، الدر المنثور ج 1 / 279، الغدير ج 6 / 178، مسند أحمد ج 1 / 314، سنن البيهقى ج 7 / 336، تفسير القرطبى ج 3 / 130.)

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 10:34  توسط محب الزهرا  | 

بدعت تراويح

ظاهر پاره اي نصوص اين است که نخستين کسي که جماعت در نافله رمضان را سنّت کرد، عمربن خطاب بود و در زمان پيغمبر(صلي الله عليه و آله) و دوره خلافت ابوبکر چنين چيزي وجود نداشت. امّا عمر با استحسان به اين امر رأي داد ومردم را بدان ترغيب کرد و خود معترف بود که اين بدعت است امّا مي گفت بدعت خوبي است! و به اين بدعت عمر بزرگان اهل سنت نيز اعتراف کرده اند و در کتب خود آورده اند:

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 10:33  توسط محب الزهرا  | 

اعتراف عمر بر بدعت تروايح در صحيح بخاري

ابن شهاب از عروة بن زبير، از عبدالرحمان بن عبدالقاري نقل کرده که گفت: شبي از شبهاي رمضان با عمربن خطاب به مسجد رفتيم، مردم متفرق بودند و هرکس براي خود نماز مي خواند و بعضاً مردي با اقوام خود به نماز مشغول بود. عمر چون اين بديد گفت: به عقيده من اگر اينها را با يک امام گرد آوريم بهتر است. و در پي اين تصميم ابيّبن کعب را به امامت گماشت. شب ديگر به اتفاق به مسجد رفتيم و مردم به جماعت نماز مي خواندند، عمر گفت: نعم البدعة هذه اين بدعت خوبي است! البته نمازي که پس از خوابيدن بخوانند; يعني آخر شب از اينکه اوّل شب اقامه شود بهتـر خـواهـد بـود.
 

(صحيح البخاري ك التراويح ج 2 / 252، موطأ مالك ج 1 / 114، الطرائف لابن طاوس ص 445 عن الجمع بين الصحيحين.)

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 10:32  توسط محب الزهرا  | 

بدعت در قرائت نماز

ملک العلماء در بدايع الصنايع مي گويد: عمر قرائت حمد و سوره را در يکي از دو رکعت اول نماز مغرب ترک کرد. و قضاي آن را در رکعت آخر بلند قرائت کرد. و همچنين عثمان در يکي از دو رکعت اول از نماز عشاء قرائت حمد و سوره را ترک کرد و قضاي آن را در رکعت آخر بلند قرائت کرد !

و در جاي ديگر مي نويسد: عثمان قرائت سوره را در هر دو رکعت اول نماز عشاء ترک کرد. و قضاي آن را در رکعت سوم و چهارم نماز عشاء بلند قرائت کرد!  (1)

اين شيوه نماز خواندن مورد قبول هيچ يک از مذاهب نمي باشد و به طور قطع نوعي بدعت در نماز مي باشد. در رابطه با روش صحيح نماز خواندن درکتب شيعه و سني روايات فراوني وجود دارد. در اينجا به يک روايت از کتب اهل سنت اکتفا مي کنيم:
عباده پسر صامت نقل كرده است که پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله فرمودند: هر کس سوره حمد و بيشتر از آن را نخواند نمازش درست نيست.
 
(2)

اسناد:
(1) بدايع الصنايع ملک العلماء 1/111 و 172، الغدير ج 8 / 173
(2) صحيح بخاري 1/302، صحيح مسلم 1/155، صحيح ابوداود 1/131، سنن ترمذي 1/34و 41، سنن بيهقي 2/38 و 61، سنن نسائي 2/137، سنن دارمي 1/283، سنن ابن ماجه 1/276، مسند احمد 5/314، کتاب الام 1/93، المحلي ابن حزم 3/236، المصابيح بغوي 1/57، المدونة الکبري 1/70 و ...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 10:31  توسط محب الزهرا  | 

قطع درخت حديبيه

اين درخت حديبيه همان درختى بود كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - از اصحاب خود در زير آن بيعت رضوان گرفت . از نتايج آن بيعت اين بود كه خداوند فتح آشكارى را نصيب بنده و رسولش ‍ نمود و او را پيروز گردانيد.

پس از اين ماجرا، بعضى از مسلمانان كه از آنجا مى گذشتند، از باب تبرّك در زير آن درخت ، نماز مى گزاردند و خدا را شكر مى كردند كه به واسطه آن بيعت پر بركت ، ايشان را به آرزويشان نايل گردانيد (مكه فتح شد و مسلمين توانستند مراسم حجّ را بپاى دارند)
 

وقتى به عمر خبر رسيد كه مسلمانان در زير آن درخت نماز مى گزارند، دستور داد درخت را قطع كنند! و گفت : از اين به بعد هر كس را آوردند كه در زير آن درخت نماز گزارده ست ، مانند مرتد او را با شمشير به قتل مى رسانم !!!

البته در همان روزي که بيعت رضوان انجام شد، با توجه به اينکه پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله به انجام آن اصرار داشتند، عمر بسيار با دستور ايشان مخالفت کرد. و با گستاخي فراوان به پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله توهين کرد تا حدي که گفت: هرگز به اندازه شکي که در روز حديبيه در نبوت پيامبر اکرم ص کردم شک نکرده بودم ! و اين بغض و کينه او نسبت به بيعت رضوان و اين درخت از همان روز نشأت مي گيرد.

(الغدير للاميني ج 6 / 146، شرح النهج الحديدي ج 3 / 122، سيرة عمر لابن الجوزى ص 107، الطبقات الكبرى لابن سعد، السيرة الحلبية ج 3 / 29، فتح الباري ج 7 / 361 وقد صححه، ارشاد السارى ج 6 / 337، شرح المواهب للزرقاني ج 2 / 207، الدر المنثور ج 6 / 73، عمدة القارى ج 8 / 284 وقال: اسناد صحيح.)

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 10:30  توسط محب الزهرا  | 

جهل عمر به تيمم

مشهور است كه عمر فتوا داده است : وقتى آب موجود نبود، نماز واجب ، ساقط است !! تا اينكه دسترسى به آب پيدا كنيد؟!! (1)

بخارى و مسلم در صحيح خود (در باب تيمم ) آورده اند که مردي در خلافت عمر به نزد او آمد و گفت: من جنب شده ام و آبي نبود که غسل کنم چه کار بايد انجام دهم ؟ عمر گفت: هرگاه آب نيافتي نماز نخوان !!!

عمار ياسر حاضر بود گفت: اي عمر! يادت نيست که در فلان سفر من وتو به حسب اتفاق احتياج به غسل پيدا کرده بوديم. تو به علت نبود آب نماز نخواندي و من چون گمان کردم که تيمم به جاي غسل است و همه بدن را به خاک بايد رسانيد در خاک غلطيدم و نماز خواندم. وقتي خدمت حضرت رسول صلي الله عليه و آله رسيديم تبسم نمودند و فرمودند: يا عمار! در تيمم همين قدر بس است که دستها را بر زمين زنند و به هر دو کف دست پيشاني را و بعد از آن با کف دست چپ پشت دست راست و با کف دست راست پشت دست چپ را مسح نمايند.

وقتي عمار اين حکايت را نقل کرد. عمر گفت: اي عمار! از خدا بترس!
عمار گفت: اگر
  امر ميکني نقل اين حديث نکنم. عمر گفت: واگذاشتيم تو را به آنچه ميخواهي. (2)

اين درحاليستکه که در قرآن آمده: فان لم تجدوا مائا فتيمموا صعيدا طيبا. و رسول خدا صلي الله عليه و اله بسيار گفته بودند که اگر آب نباشد تيمم کنيد.

اسناد:
(1) : الغدير للاميني ج 6 / 84 و 85، عمدة القارى للعينى ج 2 / 172، فتح الباري ج 1 / 352، صحيح مسلم ج 1 / 193.
(2) صحيح مسلم ك الطهارة باب التيمم ج 1 / 193، صحيح البخاري ج 1 / 87، الطرائف لابن طاوس ص 464 عن الجمع بين الصحيحين، سنن أبى داود ج 1 / 53، سنن ابن ماجة ج 1 / 200، مسند أحمد ج 4 / 265، سنن النسائي ج 1 / 59 و 61، سنن البيهقى ج 1 / 209، الغدير ج 6 / 83.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 10:29  توسط محب الزهرا  | 

                     عمر: "پيرزنهاي بيسواد هم از من باسوادتر هستند !!! "

علماي ثقه و مورد اعتماد ما و جمعي که نزد نواصب ثقه هستند روايت کرده اند. حتي صاحب کشاف در تفسيرش و حميدي در (جمع بين الصحيحين) روايت نموده اند که:

روزي عمر بن خطاب خطبه مي خواند گفت: هر که بر مهريه زن مغالات (زياده روي) کند و از چهارصد درهم بيشتر مهر نمايد او را حد مي زنم
 ( تنبيه ميکنم) !!! و آنچه بر چهارصد درهم افزوده باشد را داخل بيت المال مي کنم !!!
پير زني در آنجا حاضر بود. برخاست و گفت: اي عمر! کلام تو اولي (بهتر) به قبول است يا کلام خداوند تبارک و تعالي ؟؟؟ عمر گفت: کلام خداوند. پير زن گفت: حق تعالي در قرآن مجيد فرموده که :
و ان آتيتم احديهن قنطار افلا تاخذوا من شيئا. يعني چنانچه کابين زني را بار طلا قرار داديد مانعي ندارد .. (نساء /20 )

عمر گفت: کلکم افقه من عمر حتي المخدرات في الحجال !!! يعني جميع شما فقيه تر و داناتر از عمريد حتي پير زن در خانه ها و يا زنان مخدره در حجله ها !!!

اين در حاليستکه حتي مردان آن زمان سواد نداشتند چه برسد به زنان. پس سخن عمر به اين معناست که حتي زنان و پيرزنان بيسواد که در حجله هاشان هستند نيز از عمر باسوادترند !!!

(سيره عمر ابن جوزي ص 129- تفسير ابن کثير ج 1 ص467 - تفسير کشاف ج 1 ص 357
  تاريخ بغداد ج3ص257 - مجمع الزوائد هيثمي ج 4 ص 284- الدر المنثور سيوطي ج 2ص 133- جمع الجوامع ج8 ص 298- فتح القدير ج1 ص407
  و...)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 10:27  توسط محب الزهرا  | 

نهي از منکر به شيوه عمر !!!

در يكى از شبها كه در كوچه هاى مدينه گشت مى زد، صداى آواز مردى را از درون خانه اش شنيد، ناگهان از ديوار بالا رفت ! و پايين آمد! و به نزد او رفت . عمر ديد زنى و ظرفى از شراب نزد اوست . گفت : اى دشمن خدا! پنداشتى كه خداوند تو را با اين معصيت مى پوشاند؟

وقتي صاحب خانه او را ديد گفت: اي خليفه وقت! اگر ما يک گناه کرديم- تو شش گناه کردي و اگر از ما يک مخالفت امر خدا صادر شده از تو چندين مخالفت صادر شده.

اگر قبول نداري بشنو تا بگويم:
اولا: تجسس کرده اي و خداوند فرموده: "و لا تجسسوا"
  يعني تجسس عيوب مردم نکنيد که خداوند عيب پوش است.

ثانيا: خداوند فرموده : "و ليس البر ان تاتوا البيوت من ظهورها و لکن البر من اتقي و اتوا البيوت من ابوابها"
 
يعني: خوب نيست از پشت بام خانه ها داخل خانه مردم شدن و نيکي آن است که از خدا بپرهيزيد و از در خانه مردم در آييد. تو از در نيامدي. از ديوار آمدي و از نيکي و تقوا که خدا فرموده چيزي به جا نياوردي.

ثالثا: خداوند فرموده: "ان بعض الظن اثم"
 
تو گمان بد در حق مردم و در حق ما مي بري

رابعا: خداوند فرموده: " ان جائکم فاسق بنباء فتبينوا" و تو تحقيق نکرده بر سر ما آمدي.

پنجم آنکه خداوند به بندگان فرموده بي رخصت و اجازه به خانه کسي داخل نشويد:
"لا تدخلوا بيوتا غير بيوتکم حتي تستانسوا و تسلموا علي اهلها"
 
اگر اين خانه توست بگو. و اگر ادعاي انيست (دوستي) ميکني انيس و دوست از بام خانه در نمي آيد. و خداوند فرموده هرگاه داخل خانه کسي شويد بر اهل ان خانه سلام کنيد که در سلام سلامتي است و ترکش در عرف قبيح است. در هيچ مذهبي نيست که تسليم و تواضعي نباشدو تو سلام نکردي.

ششم آنکه امر به معروف و نهي از منکر مراتبي دارد. پس از رعايت آن مراتب دستور به کشتن او ميدهند. ولي تو قبل از آنکه مراتب را رعايت کني براي کشتن من آمدي.  ديگر آنکه تو جانشين رسول خدايي-تو را تمکين در کار است. شب گردي چيز ديگريست و جانشين رسول خدا ديگر. يعني وظيفه تو شب گردي نيست.
وقتي عمر اين مسائل را شنيد خجالت کشيدو از آن شخص عذر خواست.
 
(1)

روايات زيادي همچون روايت فوق ذکر شده اند که همگي بيان کنند اصرار و سعي زياد عمر در تجسس خانه هاي مردم دارد. در حاليکه در قران و روايات تاکيد بسيار زيادي شده است که: "تجسس نکنيد".

(مكارم الاخلاق نوشته خرائطي حديث 3696 - شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد ج3ص 96، احياء العلوم غزالي ص 137 - الغدير للاميني ج 6 / 121، الرياض النضرة ج 2 / 46 ط 1، شرح نهج البلاغة لابن أبى الحديد ج 1 / 61 وج 3 / 96 ط 1، الدر المنثور ج 6 / 93، الفتوحات الاسلامية ج 2 / 477. )

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 10:26  توسط محب الزهرا  | 

                          عمر و اخذ ديه نامشروع !

گروهى از مردم يمن براى اختلافى كه داشتند، بر ابو خراش هذلى صحابى وارد شدند كه مردى شاعر بود. ابو خراش ، مشك خود را برداشت و شبانه رفت تا براى پذيرايى از آنها آب بياورد. مشك را پر از آب كرد و حركت نمود، ولى قبل از آنكه به آنها برسد، مارى او را گزيد. ناچار بسرعت آمد و آب را به آنها داد و گفت : گوسفندتان را طبخ كنيد و بخوريد و به آنها نگفت كه مار او را گزيده است .

آنها نيز گوسفند را طبخ كردند و خوردند، صبح هنگام ديدند ابو خراش ‍ در حال مرگ است . آنها نيز او را دفن كردند و رفتند. ابو خراش در حال جان دادن ضمن اشعارى ، موضوع را گفت كه شب گذشته مار او را گزيده است و از درد آن است كه از دنيا مى رود.

وقتى خبر مرگ او به عمر رسيد، سخت خشمگين شد وگفت :اگر نه اين بود كه مى ترسيدم سنت جارى شود، دستور مى دادم كه هيچ يمنى را پذيرايى نكنند! و آن را به سراسر دنياى اسلام بخشنامه مى كردم ! سپس ‍ به حكمران خود در يمن نوشت كه آن چند نفر را كه بر ابوخراش وارد شدند دستگير كند و ديه وى را از آنها بگيرد، وآنها را براى جبران عملشان ، مورد مؤ اخذه وشكنجه قرار دهد !! .

(اين قضيه را ابن عبدالبر در احوال ابي خراش هذلي در کتاب الاستيعاب و الدميري در حياة الحيوان آورده اند.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 10:25  توسط محب الزهرا  | 

                         بي عدالتي در حکومت عمر

سليم‏بن قيس گويد: در يکي از سالها دومي همه کارگزارانش را به دادن نصف اموالشان جريمه کرد جز قنفذ (به خاطر خوش‏خدمتي که به وي کرد). روزي من به گروهي که در مسجد حلقه‏زده بودند رسيدم که همه هاشمي بودند جز چند تن: سلمان، ابوذر، مقداد، محمدبن ابي‏بکر، عمربن ابي‏سلمه و قيس‏بن سعدبن عباده.

عباس به علي عليه السلام گفت: فکر مي‏کني چرا دومي قنفذ را مانند ساير کارگزارانش جريمه نکرد؟

علي عليه السلام نخست به اطراف نگريست، آن‏گاه ديدگانش پر از اشک شد و گفت: ما به خدا شکايت مي‏بريم... و زهرا از دنيا رفت در حالي که هنوز اثر تازيانه قنفذ مانند بازوبند بر بازوي حضرتش بود.

( کتاب سليم / 91. )

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 10:24  توسط محب الزهرا  | 

تبعيض نژادي در حکومت عمر

افتخار مکتب ما مسلمانان به آن است که بسياري از سنتهاي جاهليت (مانند: تبعيض نژادي) را از بين برده است. پيامبر عظيم الشان اسلام تمام تلاش خود را در طول 23 سال نبوت خويش کرد تا اين مساله را بر مسلمانان روشن کند که تبعيض نژادي عملي کاملا باطل در شريعت اسلام است.

همانطور که ميدانيد عهد اخوت و برادري ميان سياه و سفيد بست. و عرب و عجم و سياه و سفيد.... همه در ديدگاه او يکسان بودند. و در قرآن ميفرمايد : که به تحقيق گراميترين شما نزد خداوند با تقواترين شما است. يعني در ديدگاه خداوند تمام قبايل و اقوام يکسان هستند. و فقط آنهايي مقام والاتر دارند که تقواي بيشتري داشته باشند. اما
  آنهايي که نام خود را خليفه مسلمين ناميدند بعد از پيامبر اکرم عليه السلام و با خلافت بازي کردند دقيقا بر عکس عمل کردند. و گويي به زمان جاهليت برگشته بودند. تعصبات جاهلي برافروخته کردند. و يک سيستم طبقاتي بر مبناي قوم و نژاد در جامعه ايجاد کردند. به شرح زير توجه بفرماييد:

حکومت عمر حکومتي عربي بود و در مدينه که پايتخت اسلام بود. عمر منع کرده بود که غير عرب ساکن نشود. تنها به دو نفر اجازه ماندن در مدينه را داده بود:
يکي هرمزان پادشان سابق شوش و شوشتر (تستر) که مسلمان شده بود و براي عمر نقشه هاي جنگي در فتح شهرهاي ايران ميکشيد. (1)
و ديگري ابولولو که غلام مغيره بن شعبه بود. او کارگري ماهر بود و نقاشي و آهنگري و نجاري را به خوبي ميدانست. مغيره از عمر خواست که اجازه بدهد ابولولو در مدينه ساکن شود و عمر هم اجازه داد (2)
باري تعصب عربي تا اين حد بوده است. در پايتخت اسلام کسي از غير عرب اجازه ماندن نداشت. (3)

البته سلمان و بلال هم بودند که از زمان پيامبر عليه السلام در مدينه ساکن بودند و جزو اصحاب پيامبر به شمار ميرفتند).
 
همچنين عمر منع کرده بود که غير عرب از عرب دختر بگيرد. يا عرب غير قريش از قريش دختر بگيرد. (4)
بدين گونه عمر جامعه اسلام را جامعه اي طبقاتي کرد.

عمر نهي كرد که مردان عجم با دختران عرب ازدواج کنند و گفت: تحقيقا ازدواج زنان عرب را با غير از هم شأنان آنها، بازخواهم داشت. (5) همچنين در موطا مالک آمده است که عمر حکم کرده بود اگر مرد عرب از عجم زن گرفت و بچه اي از اين ازدواج به دنيا آمد چنانچه آن بچه در بلاد عرب به دنيا بيايد از پدرش ارث مي برد و اگر در سرزمين غير عرب به دنيا بيايد از پدرش ارث نمي برد !!! (6)
حکومت عمر حکومت عربي قريشي بود. و هيچ والي و امير لشکري از غير قريش تعيين نميکرد. البته يک استثنا داشت و آن اين بود که در ميان قبايل قريش به بني هاشم ولايت نميداد!

در اينجا براي آشنايي بيشتر با افکار نژاد پرستانه عمر بعضي از سخنان معروف و مشهور عمر را نقل مي کنيم:

الف) عرب به ملکيت کسي در نمي آيد. (7)

ب) براي عرب زشت است که بعضي از آنان بعضي ديگر را در ملکيت خود داشته باشند. (8)

ج) زبان مردم عجم را فرا نگيريد. (9) هر کس به زبان فارسي سخن گويد کار ناشايستي مرتکب شده و هرکس کار ناشايستي انجام دهد، مروّتش از بين مي رود. (10)

د) در وصيت او آمده است: تمامي اعراب از مال خدا آزاد شوند...(11)

ن) هرگاه کارگزاران خود را به جايي مي فرستاد با آنان شرط مي کرد که: اعراب را نزنيد که در نزد ديگران خوار مي شوند. آنان را در جنگها زياد نگه نداريد که موجب انحراف آنان خواهد شد. بالاي سرشان نباشيد که موجب محروميت آنان مي شود. (12)

اسناد:
(1) براي آشنايي با نمونه اي از اين مشورتها بنگريد به : تاريخ الخلفا . سيوطي . ص 144-143
(2) مروج الذهب . مسعودي 2/322
   
(3) تاريخ الخلفا ص 133
(4) معالم المدرستين. مولف. 2/364. به نقل از وافي چاپ اول 1412
(5) محاضرات الادباء ج3ص208، الايضاح ص280و286
(6) موطا 2/60 چاپ مصر 1343. ابي عمر بن الخطاب ان يورث احدا من الاعاجم الا احدا ولد في ارض العرب
(7) الاموال ص197-199، الايضاح ص249، تاريخ الامم و الملوک ج2ص549، سنن بيهقي ج9ص74
(8) الکامل في التاريخ ج2ص382، تاريخ الامم و الملوک ج2ص549
(9) اقتضاء الصراط المستقيم، ص162
(10) ربيع الابرار ج1ص796، تاريخ جرجان ص486
(11) المصنف ج8ص380، ج9ص168
(12) المصنف ج11ص325، تاريخ الامم و الملوک ج3ص273، مستدرک حاکم ج4ص439، حياة الصحابه ج2ص82

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 10:23  توسط محب الزهرا  | 

                    سنگسار زن حامله توسط عمر بن خطاب

در زمان خلافت عمر زني حامله را پيش خليفه آوردند و گفتند که اين زن زنا کار است. خليفه از زن در اينمورد سوال کرد و زن به گناه خود اعتراف کرد. عمر بيدرنگ دستو سنگسار اين زن را صادر کرد.

امام علي عليه السلام در اين مجلس حاضر بود. حضرت با شنيدن فرمان عمر فرمود : حکم تو در باره اين زن قابل اجراست ولي تو بر کودکي که در رحم اين زن است تسلطي نداري.
 
بچه اين زن بيگناه است و تو با رجم زن او را خواهي کشت ! در اين موقع عمر دستور به آزاد کردن زن داد.

موارد مشابه ديگري در مورد دستور عمر به سنگسار زنان حامله در کتب معتبر اهل سنت نقل شده اند که جهالت عمر به حکم خداوند را بيشتر آشکار مي کنند.

(از دانشمندان بزرگ اهل سنت :محمد ابن يوسف گنجي شافعي در آخر باب
 58 کفايت الطالب - امام احمد ابن حنبل در مسند-  بخاري در صحيح - حميدي در جمع بين الصحيحين  -شيخ سليمان بلخي حنفي در ص75 باب 14 ينابيع الموده از مناقب خوارزمي -امام فخر رازي در ص466 اربعين-محب الدين طبري در ص 196 جلد دوم رياض النضره- خطيب خوارزمي در ص 48 مناقب -محمد ابن طلحه شافعي در ص 13مطالب السئول و امام الحرم در ص 80 ذخاير العقبي همگي اين ماجرا را نقل کرده اند.)

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 10:21  توسط محب الزهرا  | 

منع عمر از گريه کردن بر اموات !

اندوه انسان به هنگام مرگ عزيزانش ، و گريستن بر ايشان از لوازم عاطفه بشرى است . و هر دو نيز ناشى از ترحم و طبيعت انسانى مى باشد. روايات فراواني در کتب اهل سنت نقل شده اند که همگي بيان مي کنند پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله نيز در مرگ اموات گريه مي کردند از جمله روايتي كه ابن عبدالبر در شرح حال حمزه در استيعاب و ديگران نوشته اند كه : وقتى نظر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله
به جنازه حضرت حمزه افتاد، گريست ، و چون ديد كه او را مثله كرده اند فرياد كشيد! (1)

همچنين انس بن مالك در حديث صحيحى كه بخارى نقل مى كند، مى گويد: بر آن حضرت وارد شديم و ديديم كه فرزندش
ابراهيم جان مى دهد و پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اشك مى ريزد.
عبدالرحمن به عوف گفت : يا رسول اللّه ! شما هم گريه مى كنيد؟
حضرت فرمود: اى پسر عوف ! گريستن ، نشانه عاطفه وترحم است . بار ديگر گريست ، عبدالرحمن بن عوف نيز سخن خود را تكرار كرد. حضرت فرمود: چشم ، اشكبار است و دل ، اندوهناك ، و جز آنچه موجب خشنودى خداست نمى گوييم . اي ابراهيم ! ما در فراق تو غمگين هستيم. (2)

ولي نظر عمر اين بود كه نبايد بر مردگان گريست ! هر چند وى مهم و بزرگ باشد! بلكه گريه كننده را با عصا و سنگ مى زد و خاك بر وى مى پاشيد  ! او اين كار را در زمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - انجام مى داد و در تمام دوران زندگيش آن را ادامه داد!! (3)

احمد بن حنبل از ابن عباس روايت مى كند درباره مرگ رقيه دختر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و گريستن زنها بر وى گفت : عمر آنها را با تازيانه خود مى زد!
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله
فرمود: 
بگذار گريه كنند.
سپس ‍ خود پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در نزد قبر نشست ، حضرت فاطمه - عليها السّلام - هم پهلوى پدر نشسته بود و گريه مى كرد. پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - با گوشه لباسش ، اشك فاطمه زهرا - عليها السّلام - را از روى لطف و ترحم ، پاك مى كرد. (4)

ابن ابى الحديد نقل مى كند كه : روزى عمر در عصر خلافتش ، از خانه اى صداى گريه اى شنيد، پس وارد خانه شد و با تازيانه اش (دُرّه ) به زدن آنها پرداخت تا به زن نوحه خوان رسيد، چنان او را مضروب ساخت كه مقنعه از سرش افتاد، آنگاه به غلامش گفت : تو بزن ! واى بر تو! بزن كه نوحه خوان است و احترام ندارد!! (5)

اسناد:
(1)
 
الاستيعاب لابن عبد البر بهامش الاصابة ج 1 / 275 ط 1، الغدير للاميني ج 6 / 165، الامتاع للمقريزى ص 154، الكامل في التاريخ ج 2 / 170، مجمع الزوائد ج 6 / 120، الصحيح من سيرة النبي الاعظم ج 4 / 307 و 310، ذخائر العقبى ص 180، دعوة الحسينية ص 80، سيرة ابن هشام ج 3 / 105 غزوة أحد. ذخائر العقبى ص 181
(2) صحيح البخاري ك الجنائز باب قول النبي انا بك لمحزونون، وسائل الشيعة ج 2 / 921 ب 87 من أبواب جواز البكاءك الطهارة ح 3 و 4 و 8، سنن أبى داود ج 3 / 58، سنن ابن ماجة ج 1 / 482، الغدير ج 6 / 164، الطبقات الكبرى لابن سعد ج 1 / 137 و 138 و 139 و 140 و 142 و 143 و 144، ذخائر العقبى ص 153 و 155، دعوة الحسينية ص 50 و 51.
(3) صحيح بخاري در آخر باب البكاء عند المريض ص 255 من ج 1 ، شرح نهج البلاغة ابن أبى الحديد ج 12 / 68، الغدير للاميني ج 6 / 160، السنن الكبرى للبيهقي ج 4 / 70، المستدرك لحاكم ج 1 / 181 وج 3 / 191، سنن ابن ماجة ج 1 / 181، مسند أحمد ج 3 / 333 وج 1 / 237 و 335، عمدة القارى ج 4 / 87، مسند الطيالسي ص 351، الاستيعاب بهامش الاصابة ترجمة عثمان بن مظعون ج 2 / 482، مجمع الزوائد ج 3 / 17، الطبقات لابن سعد ج 8 / 37.
(4) مسند أحمد ج 1 / 335 ط 1، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفى ج 3 / 894، سنن البيهقى ج 4 / 70، الغدير ج 6 / 159، الطبقات لابن سعد ج 8 / 37.
(5) شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد ج3 ص 111 . السنن الكبرى للبيهقي ج 4 / 70، مسند أحمد ج 2 / 408، الغدير ج 6 / 160.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 10:20  توسط محب الزهرا  | 

لشگر اسامه و نافرماني عمر

حبيب خدا حضرت مصطفي در آخرين روزهاي عمر شريف خويش و در بستر بيماري که به رحلت آن حضرت منتهي گرديد، مکررا به تجهيز هرچه سريعتر لشکر اسامه سفارش مي نموده و مي فرمودند: "لشکر اسامه را تجهيز کنيد! خدا لعنت کند کسي که از آن تخلف ورزد!"

("جهزوا جيش أسامة، لعن الله من تخلف عنه"(1)، "انفذوا بعث أسامة ، لعن الله من تخلف عن بعث أسامة ، وکرر الرسول ذلک .."(2))

ولي با وجود تمام اين سفارشات پيامبر اکرم ص و لعن متخلفين از لشگر اسامه، عمر و ابابکر از رفتن همراه با اسامه سر باز زدند و در مدينه ماندند. در واقع ايشان با تخلف از فرمان پيامبر اکرم صلي الله عليه واله مورد لعن و نفرين ايشان قرار گرفتند. تخلف آن دو نفر از لشگر اسامه مطلبي است که بسياري از علماي اهل سنت در کتب خود آورده اند.

اسناد:
(1) الملل والنحل للشهرستاني 1/23
(2) شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد 6/52.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:19  توسط محب الزهرا  | 

لازم نيست در قرآن تفکر کنيد !!!

روزي عمر آيه و فکهة و ابا (عبس/31) را ميخواند کلمه اب را نفهميد که به چه معناست. بعد گفت: لزومي ندارد ياد بگيريم و در کتاب خدا لازم نيست زياد تعمق و تفکر کنيم !!! از قرآن هرچه ميدانيد عمل کنيد و هر چه را که نميدانيد به خدا واگذارش کنيد !!! (1)

همچنين روايت شده است که شخصي به خليفه گفت: من شديدترين آيه را در قران مي دانم. عمر با تازيانه بر سر او کوبيد و گفت: به تو چه مربوط که در قران تحقيق مي کني ! (2)

اسناد:
(1) تفسير ابن جرير ج 30 ص 38- مستدرک ج2 ص514- تفسير کشاف ج3 ص 253- الموافقات شاطبي ج1 ص21 و 25- الدر المنثور ج 6 ص 317
 (2) الدر المنثور ج2ص227

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:18  توسط محب الزهرا  | 

تعطيل حد زنا بر مغيرة بن شعبه

اين موضوع مربوط به زناى محصنه مغيرة بن شعبه با ام جميل دختر عمرو، زنى از قبيله قيس در ضمن داستانى است كه از مشهورترين داستانهاى تاريخى عرب است. سال هفده هجرى در هر تاريخى كه مورد بحث واقع شده است ، اين داستان را هم در بر دارد.

داستان از آن قرار است که در زمان خلافت عمر مغيره مرتکب عمل زشت زنا شد و چهار نفر زناي مغيره را مشاهده کردند. سه نفر از ايشان در حضور عمر به صراحت و فصاحت شهادت دادند که زنا را مشاهده کرده اند. وقتي شاهد چهارم آمد خليفه به او فهماند كه نمى خواهد مغيره رسوا شود. او نيز از شهادت دادن ابا کرد.
عمر گفت : اللّه اكبر! اى مغيره ! برخيز و شهود سه گانه را كه بر ضد تو شهادت دادند، حد بزن . مغيره هم برخاست و هر سه شاهد عادل را حد زد !!

(المستدرک حاکم ج3ص449
وفيات الاعيان ج2ص455 و همچنين ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه و...)

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 10:16  توسط محب الزهرا  | 

مخالفت شديد عمر با نقل حديث

قرظه بن کعب روايت کرده است: هنگامي که عمر ما را به عراق اعزام نمود به همراهان ما آمد و گفت: آيا ميدانيد چرا شما را بدرقه کردم؟
همراهان گفتند: آري به خاطر گراميداشت ما.
عمر گفت: اضافه براين چون شما به سرزميني مي رويد که آنها را همانند زمزمه زنبور قرآن است پس به شما ميگويم آنها را سرگرم نمودن به احاديث از زمزمه قرآن بازشان نداريد و هرچه کمتر از رسول الله نقل روايت کنيد که من هم با شما شريک هستم.
وبه دين ترتيب هنگامي که قرظه در محلي که بايد وارد شد و به او گفتند: براي ما حديث بگو. گفت: عمر ما را از نقل حديث نهي کرده است. (1)

و در روايت ديگر
  چنين آمده که چون ابوموسي را به عراق اعزام کرد به وي گفت: تو در ميان قومي مي روي که در مساجد آنان همانند زمزمه زنبور عسل صداي قران طنين انداز است پس آنها را به حال خود واگذار و به حديث سرگرمشان مکن و من خود در اين کار با تو شريک هستم. (2)

نيز عروه روايت کرده است که: عمربن خطاب در صدد برآمد سنن را بنويسد. پس از صحابه استفتاء کرد و آنها راي موافق دادند اما عمر همچنان دست به دست ميکرد و استخاره مي نمود تا پس از يک ماه تصميم خود را بدين گونه اعلام کرد که: من ميخواستم سنن را بنويسم ولي به ياد قومي افتادم که قبل از شما کتاب نوشتند و با آن در آميختند و کتاب اصلي را ترک کردند. و سوگند به خدا من کتاب خدا را با چيزي در نمي آميزم. (3) و بدين ترتيب نوشتن سنن و احاديث پيامبر را همانند نقل زباني ممنوع و تعطيل اعلام نمود.
 

 
ابن سعد با ذکر سند از قاسم ابن محمد روايت کرده است که گفت: در عهد عمر احاديث فراوان شد. پس مردم را قسم داد که نوشته هاي حديثي را بياورند. و چون آوردند دستور داد آنها را بسوزانند...وهمه را به آتش کشيدند. (4)

ومستشار عبدالحليم جندي مي نويسد: عمر از بيم مخلوط شدن قرآن به چيزي منع از تدوين حديث کرد و از اين رو اهل تسنن يک صد سال تمام از تدوين و نوشتن احاديث عقب افتادند و باب جرح و تعديل و حديث سازي گشوده شد. اما علي از نخستين روز درگذشت پيامبر به تدوين پرداخت و به همين دليل مرجع صحابه از جمله عمر (در امرسنت) گرديد. و اين بعد علمي علي در جهت تدوين با بعد ديني فقهي سياسي اقتصادي او (در مورد توزيع حقوق) تقويت شد. (الامام جعفربن الصادق ص25نيزص185)

به روايت ابن ابي حاتم-عمر--عبدالله بن مسعود-ابودرداء و ابو مسعود انصاري را احضار نمود و گفت: از چه رو اين چنين بطور فراوان از رسول خدا حديث نقل ميکنيد پس آنها را در مدينه حبس کرد تا وقتي که از دنيا رفت و در روايت ديگر ابن مسعود-ابوذر-ابودرداء و عقبه بن عامر ذکر شده است.
(کتاب المجروحين 1/25)

و در روايت حاکم آمده است که عمر -- ابن مسعود-ابودرداء و ابوذر را به خاطر نقل احاديث رسول خدا مورد عتاب و اعتراض قرار داد و به گمانم آنان را در مدينه حبس و بازداشت کرد تا وقتي که از دنيا رفت.
(مستدرک حاکم 1/110).

و در روايت ابن ابي شبيه و ذهبي آن سه نفر محبوس و بازداشت شده ابن مسعود و ابودرداء و ابومسعود انصاري بودند.(5)

و در روايت متقي از ابن عساکر آمده: که عمر نمرد تا وقتي که فرستاد اصحاب رسول الله را از اطراف جمع کردند و آنها عبدالله ابن حذاقه و ابودرداء و ابوذر و عقبه بن عمر بودند پس گفت: اين احاديث چه باشد که شما آنها را از رسول الله در اطراف شايع کرده ايد!؟
گفتند: آيا تو ما را از ايراد آنها نهي ميکني؟
گفت: نه بمانيد نزد من. نه به خدا قسم نبايد تا من زنده ام از من مفارقت کنيد. چه ما آگاه تر و اعلم هستيم. ميگريم و رد ميکنيم. پس از وي جدا نشدند تا مرد. (6)

نيز در روايتي آمده است که عمر با ابوموسي اشعري هم اين چنين رفتار کرد در صورتيکه نامبرده به نظر وي عادل بود. (7) هم عمر به ابوهريره گفت: نقل حديث از رسول الله را ترک کن و گرنه تو را به سرزمين دوس ملحق خواهم کرد. (8)
و به کعب الاحبار گفت: اگر نقل حديث از او (يعني از پيامبر) را ترک نکني تو را به سرزمين قرده ملحق خواهم ساخت. (9)

چرا منع حديث ؟؟؟

خلفاي سه گانه که همگي با شدت هرچه تمامتر از نشر و نقل حديث جلوگيري مي کردند، براي اين جنايت عظيمشان به بشريت همانطور که گذشت توجيهات عجيب و غريبي آورده اند. دليل عمر اين بود که احاديث با قران مخلوط نشوند ! انگار آيه قران را نخوانده بود:
  
إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ.
 
که خدا خودش از قرآن محافظت ميکند و هيچ تحريفي و زيادي و کمي در قرآن راه ندارد.

و اما دليل واقعي منع حديث چه بود ؟


اولا: نام اميرالمؤمنين عليه‌السلام و فضايل او از يادها حذف شود؛ چرا كه نقل احاديث پيامبر صلي الله عليه و آله جداي از نقل فضايل حضرت علي عليه‌السلام نبود.

ثانيا: نقل احاديث پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله مساوي بود با رسوايي آنان؛ چرا كه احاديث پيامبر صلي الله عليه و آله نقدي بود بر اعمال و كردار خود سرانه و خود رأيي‌ها و بدعت‌هاي ابوبكر و عمر و عثمان و امثال آنها؛ لذا بهترين راه براي آزادانه عمل كردن و مورد نقد قرار نگرفتن، حذف احاديث پيامبر صلي الله عليه و آله بود كه آتش زدن و نابود كردن آنها در همين راستاست.

اسناد:
(1) سنن دارمي 1/85--سنن ابن ماجه 1/16--معجم اوسط،طبراني 3/7شماره 2003 و ص72 شماره 2138--مستدرک حاکم 1/102--جامع بيان العلم،قرطبي 2/147-- ابن ابي الحديد 12/93--الاضواء ابوريه ص55--تاريخ فقه الاسلامي دکتر محمد يوسف ص101
(2) تاريخ ابن کثير 8/107 با اعتراف به معروفيت آن از عمر
(3) طبقات ابن سعد 3/206--جامع بيان العلم 1/77 مختصر آن ص 33--کنزالعمال 10/293--السنه قبل التدوين،محمد عجاج خطيب ص 310--تاريخ فقه الاسلامي ص171
(4) طبقات ابن سعد 5/140 --مقدمه دارمي 126- تقيد العلم،بغدادي ص52-- السنه قبل التدوين
  ص 311
(5) مصنف،ابن ابي شبيه 8/756 تحت شماره 6280-- تذکره الحفاظ 1/7 --مجمع الزوائد 1/149 با اعتراف محقق و پاورق نويس کتاب به صحت روايت از عمر از جهات فراوان و اينکه عمر سختگير در امر حديث بود.
(6) کنزالعمال 10/292/293--تاريخ فقه الاسلامي ص102
(7) المعتصر من الختصر،ابولمحاسن حنفي ص459
(8) کنز العمال به نقل ازابن عساکر 10/291 -- ابن کثير به نقل از ابوزرعه 8/106-- اضواء علي السنه ابوريه ص54
(9) ابن کثير 8/106 و اضواء ص 54

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 10:14  توسط محب الزهرا  | 

جابجا نمودن مقام ابراهيم توسط عمر

مقام ابراهيم سنگى است كه حاجيان بعد از طواف ، طبق آيه شريفه : وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ اِبْراهيمَ مُصَلّىً. 
در آنجا نماز مى گزارند، حضرت ابراهيم و اسماعيل - عليهما السّلام - وقتى ساختمان خانه خدا را بنا كردند و بالا آوردند، پا روى آن سنگ گزاردند تا سنگ و گِل را بالا ببرند.

اين سنگ به كعبه چسبيده بود، ولى عرب بعد از حضرت ابراهيم و اسماعيل آن را در جاى كنونى قرار دادند. وقتى نبىّ اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - مبعوث گرديد و مكه فتح شد، آن را به همانگونه كه در زمان پدرانش حضرت ابراهيم و اسماعيل بود، به كعبه چسبانيد، اما هنگامى كه عمر روى كار آمد آن را در جاى كنونى (كه عرب جاهلى قرار داده بودند) نهاد. حال آنكه در زمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و ابوبكر، به كعبه متصل بود. (1)

در سال هفدهم هجرى ، چنانكه در كامل ابن اثير و ديگر مورخان در حوادث اين سال آمده ، عمر با ضميمه كردن خانه هاى عده اى از مردم كه در اطراف مسجد الحرام بودند مسجد الحرام را توسعه داد. اين عده از فروش خانه هاى خود امتناع ورزيدند، ولى عمر آنها را خراب كرد و پول آن را در بيت المال نهاد تا بعداً آمدند و آن را گرفتند .(2)

اسناد:
(1) طبقات ابن سعد جلد3ص 204، والسيوطي در کتاب تاريخ الخلفاء ص 53، و شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد ج3صفحة 113 ، والدميري در كتابه حياة الحيوان، و كتاب تاريخ عمر نوشته أبو الفرج ابن الجوزى ص 60 و همچنين در رابطه با جابجايي مقام ابراهيم: الطبقات لابن سعد ج 3 / 284، تاريخ الخلفاء ص 137، روضة الكافي ص 58 - 63، جامع أحاديث الشيعة ج 10 / 55 ب 9 ح 7 و 8 و 9 و 10، مقدمة مرآة العقول ج 2 / 128.
(2) الكامل في التاريخ لابن الاثير ج 2 / 376، تاريخ الخلفاء ص 137، روضة الكافي ص 58، مقدمة مرآة العقول ج 2 / 128، تاريخ الطبري في حوادث سنة 17 ه‍، الغدير ج 6 / 266.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 10:13  توسط محب الزهرا  | 

                                              تبعيد نصر بن حجّاج به خاطر زيبايي !

عبداللّه بن بريد مى گويد: در يكى از شبها كه عمر شبگردى مى نمود به درب خانه بسته اى رسيد كه زنى در آن براى زنان ديگر آواز مى خواند و مى گفت:
" آيا دسترسى به شرابى دارم كه آن را بنوشم يا راهى هست كه بتوانم به وصال نصربن حجاج برسم ؟"

عمر گفت : تا زنده اى نه ! فرداى آن روز نصربن حجاج را خواست .وقتى نصر آمد، ديد جوانى خوش صورت ، مليح وفوق العاده زيباست .عمر دستور داد موى سرش را بتراشند. وقتى سرش را كوتاه كردند و پيشانيش آشكار گشت و بر زيبائيش افزوده شد،گفت : برو بقيه سرت را بتراش ،وقتى سر را تراشيد زيباتر شد.
گفت : پسر حجاج ! زنان مدينه را با زيبايى خود،مفتون ساخته اى .در شهرى كه من سكونت دارم تو نبايد مجاور باشى ! سپس به بصره تبعيدش ‍ كرد.

نصر بن حجاج مدتى در بصره ماند،آنگاه نامه اى به عمر نوشت كه چند شعر نيز در آن بود. نصر در اين اشعار به عمر اعتراض نموده كه گناه من چه بوده است كه بايد تبعيد شوم .اگر روزى زنى در عشق من بى تاب شود، وپنهانى تمنايى از من داشته باشد - كه هر زنى اين حالت را دارد - گناه من چيست ؟ گمان بدى به من بردى ، و بى جهت مرا از وطن آواره كردى ... و در آخر تقاضا كرده بود كه او را برگرداند.

وقتى نامه و شعر او به عمر رسيد گفت : تا من بر سر كار هستم نبايد برگردد !! همين كه عمر به قتل رسيد، نصر بن حجاج سوار شد و به مدينه نزد كسانش باز گشت .

(سند: الطبقات الكبرى لابن سعد ج 3 / 285.)

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 10:11  توسط محب الزهرا  | 

              ضرب و شتم ضبيع به خاطر يک سوال !

مردى نزد عمر آمد و گفت : ضبيع تميمى ما را ملاقات كرد و از ما تفسير آياتى از قرآن را پرسيد و گفت : خداوندا! كارى كن كه من بتوانم قرآن را تفسير كنم .

روزى در اثنايى كه عمر نشسته بود و با مردم نهار مى خورد، ضبيع كه لباس و عمامه اى پوشيده بود، سر رسيد. او هم جلو آمد و با حضار غذا خورد تا فراغت يافت . سپس گفت : يااميرالمؤ منين ! معناى آيه : وَالذّارِياتِ ذَرْواً فَالْحامِلاتِ وِقْراً
 
چيست ؟
عمر گفت : واى بر تو! تو هستى كه مى خواهى تفسير قرآن بدانى ؟!

آنگاه او را برهنه كرد و چندان تازيانه زد كه عمامه از سرش افتاد. سپس ‍ ديد كه او موى سرش را بافته و به دو سوى آويخته است . به همين جهت گفت : به خدايى كه جان عمر در دست اوست ! اگر ديدم سرت را تراشيده اى سرت را از بدنت جدا مى كنم ؟!

سپس دستور داد او را در خانه اى حبس كنند. هر روز او را از خانه بيرون مى آورد و صد تازيانه مى زد !! و چون حالش خوب مى شد ، صد تاى ديگر مى زد!!! آنگاه او را سوار شترى كرد و روانه بصره نمود. و به فرماندار خود ابو موسى اشعرى نوشت كه نشست و برخاست مردم را با وى ممنوع كند و به منبر برود وبه مردم اعلام كند كه :

ضبيع طلب علم نموده ولى به آن نرسيده است ! ضبيع بدبخت ، بدينگونه ميان مردم و قوم خود پست و خوار شد تا بدرود حيات گفت . در صورتى كه قبلاً بزرگ قوم خود بود .

(شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد في أحوال عمر ج3 ص 122 طبع مصر . وج 12 / 102 ط مصر بتحقيق أبو الفضل، سنن دارمي ج1ص55و54- تاريخ ابن عساکر ج6ص384 - سيره عمر ابن جوزي ص109 - تفسير ابن کثير ج4 ص232 - اتقان سيوطي ج2ص5 - کنز العمال ج1ص228و229 - الدر المنثور ج6ص111 - فتح الباري ج8ص17 و.... ..)

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 10:10  توسط محب الزهرا  |